وروستي

سالیانی, که زنده بودیم

سالیانی, که زنده بودیم سالیانی, که زنده بودیم

نقیب الله حیات

دخترک با دستان و چهره کفیده, موهای ژولیده, کفش های پلاستیکی, لباسهای نیمه چرکین, ولی با چهرء خندان و معصوم, دست برادر کوچکش را گرفته گاهی جلو میدوند و گاهی هم به عقب نگاه میکنند و آهسته آهسته به مزرعه خویش نزدیک می شوند, و میخواهند حاصل را که زمین از بطنش برون آورده است برای سیر کردن شکم گوسفندان, به خانه بیاورند.

درختان عوض زحمات دهقان را آماده ساخته بودند و مرد و زن و پیر و جوان حشر کرده, دور و بر درختان مثمر را حلقه زده, یکی دست چپش را بر پیشانی گرفته و با انگشت دست راست اشاره میکند:
اوو نو جا را تکان بتی!
یکی اطاعت کنان شاخ و پنجه درختان را میجنباند و دیگری از روی زمین میوه میچیند و شکر به جا می آورند.

کام دشت و بیان خشکیده بود و شعله گرم آفتاب, خرمی و شادابی آن را بلعیده بود, وزش باد سرمایه دشت ها را هر طرفی که میخواست میبرد و سرازیرش میکرد.

انتظار جوهای خشک و سیل گاه های بی آب نیز, تقریبا به پایان رسیده بود, زمین حاصلش را تقدیم کرده بود و کشتزارها در راحت بسر میبردند, همین سبب شده بود, تا آبها به جایی کشتزارها روانه ی سیل گاه ها شوند.

آفتاب نیز آن درخشش سابقش را نداشت, و هر چه به خورشید دیده میشد, جبین آب نمی آورد, عصرها شعاع آن به جایی گرمی سردی می آفرید.

مادران سرسپید و پدران سالمند, از آمد آمد زمستان غمین بودند و در اندوه زغال صندلی و چوب بخاری فرزندان شان را تنبه میکردند و از ایشان می خواستند, تا آمادگی مبارزه سرما را از همین حال روی دست بگیردند.

آری! این فصل پائز بود که خرمی را از زمین و زمان ربوده بود و اراده داشت تا گیتی و باشندگان آن را تسلیم سرمای بی رحم بکند و باز همهء اشیاء به خواب زمستانی بروند و برای زندگی دوباره خویش فصل بهار را انتظار بکشند
آری! این تصویر واقعی سالیانی است که زنده بودیم.

سیر ایام و گذشت ماهای سال شباهتش را با زندگی انسان ها به نمایش میگذاشت, فصل بهار چون طفل بود که مرور شب و روز او را به طرف شگوفایی میبرد.

فصل تابستان, به جوانی میماند, جوانی که حاصل عمرش به زعم او همان جوانی است و انسان با زحماتش در این برهه: خود, خانواده و حامعه را خدمت میکند.

فصل خزان, سرآغاز پیری بود, شروع از برای خیلی چیز ها: از برای دواع گفتن قوت, رفتن ثروت جوانی, از دست دادن ذوق ها و علایقی نشاط برانگیز و محرک, رفتن به سوی یک تکرار دیگر ( طفولیت پس از جوانی و میان سالی)
فصل زمستان, نهایت زندگی را میرساند, آن زمان را اشاره میکرد که همه هستی انسان را با جبر و اکراه میگیرد و رفته رفته انسان را در شکم زمین محبوس می سازد.

با وجود تمام شباهت های فصل های سال و عمر انسان, تفاوتی هویدای در این دو به نظر می رسد که همچو آفتاب روشن است, تفاوتی که مو را بر قامت راست می سازد و چشمها را خیره میکند, و آن اینکه:
فصل های چهار گانه با سپری شدن هر سال دو باره برمیگردند و هر فصل هر بار داشته هایش را به رخ مردم میکشد و بعد از زندگی اندکی دنیا و باشندگان را بدرود میگوید, از مان نخستین انسان تا دروزان که ما زیست داریم, مردمان بی حسابی آمدند و رفتند ولی این لیل و نهار به تسلسل هم میایند و بهارها می آفرینند و تابستان ها میاورند و خزان ها درست میکنند و زمستان ها خلق می نمایند!
مگر زندگانی انسان ها چنان نیست, بهار عمرشان یک مرتبه است, تابستان زندگی شان صرف یکبار میاید, خزان حیات شان نیز برای چندین بار عودت نمیکند, و زمستان شان با آنکه سخت است, ولی هر قدر آرزو شود که ای کاش برود و برگردد, این آرزو حیال میشود و در قالب آرمان باقی میاند.

هر فصل زندگی فقط یک بار دَر عمر را میکوبد و بعد از اندکی همنشینی برای ابد رخت میبندد و رانه ابدیت میشود!
بلی! دوازده ماه سال به زبان حال زندگی را به نمایش میگذارد و به تو میگوید:
ای انسان! حالا اختیار از توست که لمحه های زندگیت را چه سان میگذرانی؟!
با نفس می سازی و کامجوئی میکنی و از شیطان میپذیری و دنبال شهوت ها, جولان کنان قدم برمیداری و یا به عقل تسلیم شده و با احکام الهی کنار میآیی.

به سان دهقان زحمتکش وارد مزرعه شده و با کشت دانه های خوبی و غرس کردن نهال های نیکی ثمره برمیداری و یا همچو هرزه ها, در جاده های غفلت, سرگردان و پریشان خاطر, ته و بالا قدم می نهی!
اختیار از آن خودت است که فصل های عمرت با آبیاری کردن احکام الهی پربار می سازی و یا هم افسار زندگییت را تسلیم هوس های بی مهار کرده و در وادی های آخرت سوز, فراز و نشیب ها را طی میکنی!
قبل از رفتن به فصل سرما, باید تابستان پرباری داشته باشی, تا در خزان عمر آن را جمع آوری کرده و در زمستان عمر از آن بهره ببری و حتی ثمره فصل گرمایت باید به حدی باشد که وقتی از بطن زمین بیرون میشوی و قامت راست میکنی, تو را از سیلاب های وحشتناک بعد از مرگ نجات بدهد.

فعتبروا یا اولوالاباب

څرګندونه مو لاندې وليکئ

ستاسو برېښناليک خوندي دی.


*