وروستي

آیا اسلام حق آزادی فکری را از مسلمانان سلب نموده است؟

آیا اسلام حق آزادی فکری را از مسلمانان سلب نموده است؟

ابوالاعلی مودودی

ترجمه: غلام فاروق وحدت یار

شخصی می نویسد : {در سورة احزاب که واقعۀ زید بن حارثه و زینب رضی الله عنهما بیان شده است در رابطه با آن یک شبه پیدا میشود، پیامبر علیه السلام به زید رضی الله عنه فرمود:
أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ .الأحزاب: ٣٧.

« زوجۀ خود را در زوجیت خود نگهدار و از الله بترس ».
لاکن زید رضی الله عنه نافرمانی کرده زینب را طلاق داد. در خلاف حکم بودن این فعل شکی نیست و در شیوه بیان قرآن صراحتاً یا کنایتاً

معلوم نمی شود که الله تعالی این سرتابی زید را به ادنی درجه ناپسند قرار داده باشد.

اینجا شک پیدا میشود که خلاف ورزی از حکم پیامبر ممکن است و اگر قول پیامبر ثابت هم شود با آن هم طوری واجب الاطاعت نمی باشد طوری که فرمان او تعالی واجب الاطاعت میباشد }
در جواب باید گفت که؛ درین سؤال پیچیده گی وجود ندارد و در چند کلمه می توان این شبه را برطرف نمود، لاکن در حقیقت از جاییکه این شبه پیدا شده است آن جا منبع غلط فهمی ها و سوء تفاهمات متعدد می باشد و سلسله این سوء تفهمات تا جاهای دور می رسد.

لذا مناسب دیده می شود که با رفع این شبه بطرف اصل و فرع آن باید اشاراتی صورت گیرد.

قرآن حکیم نسبت به تمام کتاب های آسمانی این امر را به صراحت بیشتر اعلان میدارد که حاکم مطلق جز الله تعالی کس دیگری نیست .

إن الحكم إلا لله يقص الحق وهو خير الفاصلين. الأنعام: ٥٧
حکم صرف حق الله تعالی است هر طورکه بخواهد فرمان میدهد .

إن الله يحكم ما يريد. المائدة: ١
او یگانه حاکم وفرمانروای است که دراحکام او گنجایش چون وچرا موجود نیست
لا يسأل عما يفعل وهم يسألون . الأنبياء: ٢٣

اطاعت او فرض است، بخاطری که انسان درعین خلقت، بنده می باشد واصلاً برای بندگی او تعالی پیدا شده است .

وما خلقت الجن والإنس إلا ليعبدون . الذاريات: ٥٦
انسان صرف مخلوق وپروردۀ اوست. لذا اطاعت هیچ انسان بر انسان دیگر فرض نمی باشد
يقولون هل لنا من الأمر من شيء قل إن الأمر كله لله . آل عمران: ١٥٤

هیچ انسان بر سایر انسانها حق حاکمیت ندارد و بر هیچ انسان واجب نگردیده است که جز الله تعالی اطاعت حکم کسی را محض به این دلیل که حکم یک شخص خاص است بپذیرد.

مقصد اصلی نزول قرآن مجید این است که قلادۀ اطاعت غیر الله را از گردن انسان بیرون کند و بعد از بنده گردانیدن مطاع حقیقی یعنی الله تعالی به او آزادی کامل رأی و ضمیر بدهد. چنانچه یگانه کتابی که بیشتر ازهمه کتاب ها بر ضد غلامی جهاد کرد، قرآن مجید است .

این کتاب به هیچ کس حق نمی دهد که مردم چیزی را که او حلال قرار میدهد، حلال و چیزی را که حرام میدانند، حرام قرار دهد.

و امر و نهی آنها چنان اطاعت شود گویا برای محکومان خود به منزلۀ الله باشد. این نوع اطاعت و محکومیت را قرآن حکیم یک شعبة شرک محسوب می کند.

و کسانی را که علماء، مشایخ، روحانیون، بزرگان و حاکمان خود را ارباباً من دون الله گردانیده اند، مشرک میداند.

مقصد اصلی نزول قرآن مجید این است که قلادۀ اطاعت غیر الله را از گردن انسان بیرون کند و بعد از بنده گردانیدن مطاع حقیقی یعنی الله تعالی به او آزادی کامل رأی و ضمیر بدهد. چنانچه یگانه کتابی که بیشتر ازهمه کتاب ها بر ضد غلامی جهاد کرد، قرآن مجید است .این کتاب به هیچ کس حق نمی دهد که مردم چیزی را که او حلال قرار میدهد، حلال و چیزی را که حرام میدانند، حرام قرار دهد.و امر و نهی آنها چنان اطاعت شود گویا برای محکومان خود به منزلۀ الله باشد. این نوع اطاعت و محکومیت را قرآن حکیم یک شعبة شرک محسوب می کند.و کسانی را که علماء، مشایخ، روحانیون، بزرگان و حاکمان خود را ارباباً من دون الله گردانیده اند، مشرک میداند.

زیرا مردم زمانیکه انسانی را چنین اطاعت کند حتما درآن تصور الوهیت و احساس عبودیت کار فرمایی میداشته باشد. یک انسان زمانی درمقابل انسان دیگری از آزادی دل و دماغ و روح و جسم دستبردار میشود که او را از خطا برئ و از عیوب و نقایص پاک و به جزء و کل عالم بداند.

یا چنین تصور می کند که او بالذات مالک امر و نهی است واو طبعاً حکومت دارد. یا چنین گمان می کند که او اصلا مالک نفع و ضرر و روزی دهنده و منع کننده روزی است.

کسی دیگری را جز الله حامل این صفات دانستن اصلاً ریشۀ شرک و غلامی می داشته باشد. و توحید که نتیجۀ لازمی آن آزادی می باشد. این است که جز الله همه چیز را ازین صفات خالی بداند و از پذیرفتن حق حکمرانی آنها انکار ورزد.

بعد از ذهن نشین کردن این مقدمه، این امر را تحقیق نمایید که اطاعت پیامبر که در اسلام فرض قرار داده شده است که دارومدار دین است، این اطاعت از کدام حیثیت است.

این اطاعت هرگز ازین حیث نیست که پیامبر یک شخص خاص مثلا ابن عمران یا ابن مریم یا ابن عبدالله است. و بدلیل شخص خاص بودن حق دارد فرمان دهد، منع کند، حلال گرداند و حرام قرار دهد.

اگر چنان باشد پیامبر خود معاذ الله از جملۀ ارباباً من دون الله خواهد بود. و به این ترتیب مقصودیکه بخاطر آن بحیث پیامبر فرستاده است، بدست خودش فوت خواهد شد.

قرآن مجید این موضوع را با الفاظ نهایت روشن بیان میدارد و میگوید که از نظر شخصی، پیامبر مثل شما یک بشر است
قل سبحان ربي هل كنت إلا بشرا رسولا . الإسراء: ٩٣

بگو : پروردگارم منزّه است آيا من جز بشرى فرستاده هستم ؟

قالت لهم رسلهم إن نحن إلا بشر مثلكم . إبراهيم: ١١

پيامبرانشان به آنان گفتند : يقينى است كه ما بشرى مانند شما هستيم
البته بحیث پیامبر در میان او و شما تفاوت عظیم وجود دارد .وقتیکه برای او از طرف الله تعالی نبوت داده می شود همراه با نبوت، حکم هم برایش داده میشود.

چنانچه قرآن مجید میفرماید :
فَإِن يَكْفُرْ بِهَا هَٰؤُلَاءِ فَقَدْ وَكَّلْنَا بِهَا قَوْمًا لَّيْسُوا بِهَا بِكَافِرِينَ . الأنعام: ٨٩

پس اگر اينان به اين حقايق كفر ورزند ، يقيناً گروهى را مي گماريم كه نسبت به آنها كافر نيستند
این گروه کسانی اند که برای شان کتاب، حکم و نبوت دادیم. حکم به معنی قوت فیصله ( Judgment ) و اقتدار حکومت ( Authority ) هر دو می باشد.

پس اقتدار پیامبر اقتدار ذاتی نبوده بلکه برای او تفویض شده است. لذا اطاعت او در حقیقت اطاعت الله تعالی محسوب می گردد.

مَّن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ . النساء: ٨٠
هركه از پيامبر اطاعت كند، درحقيقت از خدا اطاعت كرده است
او اصلا بخاطری فرستاده می شود که احکام الله تعالی را نافذ کند و شما ازآن احکام اطاعت نمایید .

وما أرسلنا من رسول إلا ليطاع بإذن الله . النساء: ٦٤
و هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه به توفيق خدا از او اطاعت شود
ازین حیث حکم او حکم الله تعالی بشمار میرود. وکسی حق ندارد درآن چون وچرا کند.

چنانچه قرآن مجید درین باب میفرماید :
ومن يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى ويتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولى ونصله جهنم وساءت مصيرا النساء:١١٥
و هر كس بعد از آنكه [ راه ] هدايت برايش روشن و آشكار شد، با پيامبر مخالفت و دشمنى كند و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد، او را به همان سو كه رو كرده واگذاريم ، و به دوزخ درآوريم ; و آن بد بازگشت گاهى است
عمل را که گذاشته اگر در دل هم تصور نافرمانی او خطور کند قطعا ایمان باقی نمی ماند.

چنانچه قرآن حکیم می فرماید:
فلا وربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا في أنفسهم حرجا مما قضيت ويسلموا تسليما .النساء: ٦٥

به پروردگارت سوگند كه آنان مؤمن حقيقى نخواهند بود، مگر آنكه تو را در آنچه ميان خود نزاع واختلاف دارند به داورى بپذيرند ; سپس از حكمي كه كرده اى دروجودشان هيچ دل تنگى و ناخشنودى احساس نكنند ، وبه طور كامل تسليم شوند
و نتیجۀ این نافرمانی خسران و نامرادی ابدی می باشد. چنانچه قرآن مجید می فرماید :
يومئذ يود الذين كفروا وعصوا الرسول لو تسوى بهم الأرض ولا يكتمون الله حديثا . النساء: ٤٢

در آن روز كسانى كه كفر ورزيده اند و از رسول نافرمانى كرده اند ، آرزو مي كنند كه اى كاش با زمين يكسان مي شدند .

طوریکه در بالا اشاره شد این اطاعت و سپردگی کامل که برآن دار و مدار ایمان قرار داده شده است وآنکه در بارة آن بوضوح بیان گردیده است که هدایت سراسر منحصر به اطاعت پیامبر است
وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا . النور: ٥٤

اگر از او اطاعت کنید رهیاب میشوید
مرجع آن حیثیت انسانی و شخصی پیامبر نیست، هیچ پیامبر را الله تعالی به این خاطر نفرستاده است که او مردم را بجای الله غلام و بندۀ خود بگرداند، بلکه به این خاطر فرستاده است که مردم را تابع فرمان الله تعالی سازد .

چنانچه قرآن مجید درین رابطه میفرماید:
مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِّي مِن دُونِ اللَّهِ وَلَٰكِن كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنتُمْ تَدْرُسُونَ . آل عمران: ٧٩

هيچ انسانى را نسزد كه خدا او را كتاب و حكمت و نبوّت دهد، سپس به مردم بگويد: به جاى خدا بندگان من باشيد بلكه [تكليف الهى و انسانى او اقتضا ميكند به مردم بگويد:]به خاطر آنكه كتاب خدا را تعليم مي داديد ، و به سبب آنكه آن را مي خوانديد، دانشمندانِ «الهى مسلك » [ و كاملان در دين ] باشيد
پیامبران به این خاطر مبعوث نمیشود که مردم را به پیروی خواهشات خود مجبور نمایند.

یا عظمت و بزرگی شخصی خود را بر آنها بقبولانند و یا در شکنجۀ اقتدار خود کشانیده به اندازه ای ناتوان ومجبور نمایند که آنها از حق داشتن رأی خود در مقابل پیامبران بالکل دستبردار شوند و دل و دماغ خود را بحضور آنها معطل قرار دهند.

اگر چنین کنند، همان بندگی غیر الله خواهد بود که بخاطر از بین بردن آن پیامبران فرستاده می شوند. مقصد بعثت پیامبران اصلا قطع کردن تمام طوق هایی است که انسان در گردن انسان انداخته است.

پیامبران به این خاطر مبعوث نمیشود که مردم را به پیروی خواهشات خود مجبور نمایند.یا عظمت و بزرگی شخصی خود را بر آنها بقبولانند و یا در شکنجۀ اقتدار خود کشانیده به اندازه ای ناتوان ومجبور نمایند که آنها از حق داشتن رأی خود در مقابل پیامبران بالکل دستبردار شوند و دل و دماغ خود را بحضور آنها معطل قرار دهند.اگر چنین کنند، همان بندگی غیر الله خواهد بود که بخاطر از بین بردن آن پیامبران فرستاده می شوند. مقصد بعثت پیامبران اصلا قطع کردن تمام طوق هایی است که انسان در گردن انسان انداخته است.

وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ . الأعراف: ١٥٧

وبارهاى تكاليف سنگين و زنجيره ها را كه بر دوش عقل وجان آنان است برمي دارد
آنچه انسان بر اختیارات مقرر کردن فرایض و حقوق تعین حدود جایز و ناجایز تصرف نموده است اصلا برای سلب کردن آن پیامبر مأمور می گردد .
وَلَا تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَٰذَا حَلَالٌ وَهَٰذَا حَرَامٌ . النحل: ١١٦

به سبب دروغى كه زبانتان گوياى به آن است ، نگوييد : اين حلال است و اين حرام ،
ذلتی که انسان با خم کردن سر در قبال حکم و فیصلۀ انسان دیگری پیش گرفته بود، نبوت بخاطر نجات از آن قایم گردید.

وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ . آل عمران: ٦٤
و بعضى از ما بعضى را اربابانى به جاى خدا نگيرد
پس چطور شده می تواند که پیامبر طوق دیگران را از گردن مردم دور کرده طوق غلامی خود را درگردن شان بیاندازد و اختیارات تحلیل و تحریم را از دیگران ربوده خود تصرف نماید و دیگران را از مسند استبداد کنار زده خود برآن متمکن شوند. الله جل جلاله یهود و نصاری را ملامت و مذمت میکند که:
اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ . التوبة : ٣١

آنان دانشمندان و راهبانشان را به جاى خدا به خدايى گرفتند
او چگونه گفته می تواند که شما الله را ترک کرده مرا رب گردانید و خواهشات نفسانی مرا پیروی نمایید .

لذا الله تعالی باربار بواسطة پیامبر خود این حقیقت را بیان میدارد که اطاعتی که بر مسلمان فرض گردیده و اصل ایمان
می باشد، از آن مؤمن نه تنها سرپیچی کرده نمی تواند بلکه سرمو حق انحراف ندارد.

اصلاً اطاعت پیامبر بحیث انسان نیست بلکه اطاعت او بحیث پیامبر می باشد. یعنی اطاعت علم، هدایت، حکم و قانون که پیامبر آن را از جانب الله به بندگان می رساند. پس اطاعتی که اسلام انسان را درآن می بندد اصلاً اطاعت انسان نبوده بلکه اطاعت الله تعالی می باشد.

قرآن مجید می فرماید :
إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ ۚ . النساء: ١٠٥
يقيناً اين كتاب را به درستى و راستى بر تو نازل كرديم ; تا ميان مردم به آنچه خدا به تو آموخته داورى كنى ،
در جای دیگر می فرماید :
وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ . المائدة: ٤٥
و آنان كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حکم نكنند ، هم اينانند كه ستمكارند
درین آیات همانطور که دیگر انسان ها بسته اند پیامبر خود هم بحیث انسان وابسته می باشد .

إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ . الأنعام: ٥٠

من صرف چیزی را پیروی می کنم که برمن وحی میگردد.

این وازین قبیل آیات دیگر بوضوح دلالت می کند که اصلا اطاعت حق الله تعالی می باشد. و اسلام بخاطر این آمده است که بندگی غیرالله و خداوندی انسان بر انسان را قلع و قمع کند. در اسلام اطاعت انسان بحیث انسان نیست اگر از پیامبر اطاعت می شود بخاطر این است که از طرف الله مأمور شده است. اگر از اولیای امور اطاعت صورت می گیرد به این خاطر می شود که آنها احکام الله و پیامبر را نافذ می نمایند.

اگر از علماء اطاعت میشود بخاطر این است که آنها مردم را از اوامر و نواهی و حدود مقرر کردة الله تعالی آگاه می نمایند. اگر یکی ازینها حکم الله را بیان کنند بر مسلمان واجب است که از آنها اطاعت نماید.

مسلمانان هیچگاه درین معامله حق چون وچرا را ندارند .زیرا آنها در مقابل الله هیچ حریت فکر وآزادی رأی ندارند. لاکن اگر فردی فکر و نظر شخصی خودرا ارائه می کند اطاعت او بر مسلمان واجب نمی باشد. درینصورت او حق دارد از فکر و نظر خود در برابر او استفاده نماید.

او می تواند که با نظر شخصی اتفاق یا اختلاف نماید. درین معامله گذشته از حکام و علماء گنجایش اختلاف از رأی شخصی پیامبر هم وجود دارد. و درآن مانعی نیست.

یک بخش از رسالت پیامبر علیه السلام این بود که قلادۀ اطاعت و فرمانبرداری الله را درگردن انسان بیندازد. وبخش دیگرش این بود که قلادۀ اطاعت و فرمانبرداری انسان را از گردن انسانها دور کند. این هر دو کار در مقصد بعثت او شامل و هر دو یکسان حایز اهمیت بود.

برای تکمیل کار اول ضروری بود که بحیث پیامبر تمام مسلمانان را به اطاعت کامل وغیر مشروط خود مجبور سازد. زیرا اطاعت الله بر اطاعت او موقوف بود.

درمقابل آن، برای تکمیل کار دوم این هم ضروری بود که نخست از همه بواسطۀ عمل و پیش آمد خود این حقیقت را به مسلمانان ذهن نشین کند که اطاعت هیچ انسان حتی اطاعت خود پیامبر بحیث انسان بالای آنها واجب نمی باشد. و روح آنها بصورت قطعی از بندگی آزاد اند. این اصلاً یک راز نهایت باریک بود .

دریک ذات هردو حیثیت نبوت وبشریت جمع شده وآن دو را ممکن نبود بواسطۀ یک خط واضح فاصل از هم جدا کرد. اما پیامبر الله با حکمت موهوبۀ پروردگار این کار را به بهترین طریقه انجام داد.

او از یکطرف بحیث پیامبر چنان مردم را به اطاعت از خود مجبور نمود که در تاریخ دنیا هیچگاه از امیری صورت نه گرفته است از طرف دیگر بحیث انسان به پیروانش چنان آزادی رأی عطاکرد که بزرگترین نظام دیموکراسی هم به افراد ماتحت خود نداده است.

اگر کسی براین امر غور کند که او بحیث پیامبر بر پیروان خود به کدام پیمانه اقتدار داشت و مسلمانان تا چه حد به او عقیدت عمیق داشتند.

سپس این را نگاه کند که با وجود این چنین اقتدار او چگونه در معاشرت و معاملات همیشه و هر وقت حیثیت پیامبرانه و حیثیت انسانی خویش را از هم مجزا قرار میداد.

وبا قبولاندن اطاعت بی چون وچرای خود بحیث پیامبر، بحیث انسان چقدر بر مردم آزادی رأی عطا می کرد و اختلاف مردم را از رأی خود چگونه همت افزایی می نمود، او باید بپذیرد که این کمال ضبط نفس، این قوت امتیاز حیرت انگیز واین بصیرت کامل صرف برای یک پیامبر میسر شده میتواند.

درین مقام چنین احساس می شود که حیثیت شخصی پیامبر با وجود جدا بودن در حیثیت پیامبرانه اش گم می شود. پیامبر در حیثیت شخصی خود هم فرایض نبوت را انجام میدهد.

او وقتی که به حیثیت شخصی کار میکند آن وقت در پیروان خود روح آزادی می دمد، آن را روی خطوط و اصول درست آزادی و جمهوریت پرورش وتربیه می نماید .

به آنها می آموزاند که چگونه در مقابل انسان آزادی خود را بکار برند. وبه آنها می گوید در مقابل هر انسان آزادی رأی دارند حتی در مقابل انسان کامل، آن انسان عظیم الشان که مجبور اند به او بحیث پیامبر بلند ترین درجۀ اقتدار بدهند، کاملاً آزادی رأی دارند. اگر جز پیامبر کسی دیگر اینچنین اقتدار کامل بر مردم داشته باشد او حتماً مردم را بندگان خود میگرداند و بالای آنها همان حقوق خود را می قبولاند که پیران، رهبران مذهبی، روحانیون و پادشاهان بر مردم می قبولانند.

او وقتی که به حیثیت شخصی کار میکند آن وقت در پیروان خود روح آزادی می دمد، آن را روی خطوط و اصول درست آزادی و جمهوریت پرورش وتربیه می نماید.به آنها می آموزاند که چگونه در مقابل انسان آزادی خود را بکار برند. وبه آنها می گوید در مقابل هر انسان آزادی رأی دارند حتی در مقابل انسان کامل، آن انسان عظیم الشان که مجبور اند به او بحیث پیامبر بلند ترین درجۀ اقتدار بدهند، کاملاً آزادی رأی دارند. اگر جز پیامبر کسی دیگر اینچنین اقتدار کامل بر مردم داشته باشد او حتماً مردم را بندگان خود میگرداند و بالای آنها همان حقوق خود را می قبولاند که پیران، رهبران مذهبی، روحانیون و پادشاهان بر مردم می قبولانند.

پیامبر علیه السلام می فرماید :
«إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِشَيْءٍ مِنْ دِينِكُمْ فَخُذُوا بِهِ وَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِشَيْءٍ مِنْ رَأْيٍ فَإِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ» (صحيح مسلم – عن رافع بن خديج 12 / 53)
«من هم یک انسانم وقتی به چیزی از دین برای شما دستور میدهم به آن عمل نمایید وچون بنا بررای ونظر خود چیزی بگویم ( آن را رأی یک انسان بدانید) پس من یک انسانم. »

باری پیامبر علیه السلام باغبانان مدینه را درباب درختان خرما مشوره داد. مردم برآن عمل کردند لاکن مفید تمام نشد، به پیامبر علیه السلام موضوع را عرض کردند ایشان فرمودند :
«فَإِنِّي إِنَّمَا ظَنَنْتُ ظَنًّا فَلَا تُؤَاخِذُونِي بِالظَّنِّ وَلَكِنْ إِذَا حَدَّثْتُكُمْ عَنْ اللَّهِ شَيْئًا فَخُذُوا بِهِ فَإِنِّي لَنْ أَكْذِبَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ» (صحيح مسلم – باب وجوب امتثال ما قاله شرعاً، عن طلحه 12 / 52)
«من به اساس گمان وقیاس چیزی گفتم و در همچو موارد بر سخنان من عمل نکنید بلی البته اگر از طرف الله چیزی برای شما بیان کنم به آن عمل کنید زیرا من بر خدا کذب و دروغ را نسبت نمی دهم. »

هنگام جنگ بدر در جایی که پیامبر علیه السلام نخست خیمه زده بود مناسب نبود حضرت خباب بن منذر از وی پرسید که آیا این جای را به اساس وحی انتخاب نموده اید یا محض بحیث یک تدبیر نظامی؟ پیامبر علیه السلام فرمود: نه! به اساس وحی انتخاب نکرده ام.

او عرض کرد اگر چنین است به نظر من باید پیش رفته فلان جا خیمه زد. پیامبر علیه السلام مشوره او را قبول کرد و همان جا را انتخاب نمود.

دربارة اسیران بدر پیامبر علیه السلام از صحابه مشوره خواست وخودهم بحیث یک عضو مجلس مشاورت رأی داد. عمر رضی الله عنه رأی خود را ابراز کرد و ابوبکر رضی الله بدون تکلف ازین نظر اختلاف کرد که واقعۀ آن در تمام کتابهای تاریخ مذکور است.

در همین مجلس پیامبر علیه السلام موضوع داماد خود ابوالعاص را هم متذکر شد و صحابه گفتند اگر راضی باشی گردنبندی را که از وی بطور فدیه گرفته شده برایش مسترد گردد، چون صحابه به میل خود اجازه دادند آنوقت گردنبند را بوی مسترد کرد.

در غزوۀ خندق پیامبر علیه السلام خواست با بنی غطفان صلح کند .سرداران انصار عرض کردند که اگر این اراده بر اساس وحی باشد درآن مجال سخن نیست اگر به اساس رأی پیامبر باشد ما ازین تجویز اختلاف می ورزیم پیامبر علیه السلام رأی آنها را پذیرفته بدست مبارک خویش صلحنامه را پاره کردند.

هنگام صلح حدیبیه مسلمانان حاضر نبودند صلح را بپذیرند. عمر رضی الله عنه بطور علنی اختلاف کرد. زمانیکه پیامبر علیه السلام فرمود این کار را بحیث پیامبر الله می کنم با وجودیکه بر اساس غیرت اسلامی همه ملول بودند هیچ کس جرأت حرف زدن نکرد. عمر رضی الله عنه تادم مرگ کفاره این اشتباه را به طرق مختلف اداء می کرد که او در امری با پیامبر علیه السلام اختلاف کرد که آن را به صفت پیامبر انجام میداد.

درجنگ حنین هنگام تقسیم غنایم پیامبر علیه السلام با مولفۀ القلوب چنان فیاضی نمود که از آن انصار ناخشنود شدند پیامبر علیه السلام آنها را خواست، بخاطر تأیید عمل خود نگفت من پیامبر الله ام هرچه بخواهم می کنم، بلکه چنان سخن رانی کرد که یک حکمران نظام جمهوری برای کسانیکه از رأی او اختلاف می ورزند سخنرانی می کند. از ایمان آنها تقاضا نکرد بلکه عقل و احساسات آن ها را خوانده مطمئن گردانید.

گرچه این معامله با کسانی بود که در جامعه موقف بالا داشتند، پیامبر علیه السلام حتی در دل و دماغ غلامان و کنیزان روح آزادی و استقلال را میدمید. بریره یک کنیز بود که از شوهر خود متنفر شده بود. اما شوهر با او محبت داشت.

او از پی همسرش گریه کنان می گشت. پیامبر علیه السلام به او گفت اگر به شوهر خود رجوع کنی بهتر است. او پرسید ای پیامبر الله آیا دستور میدهید؟ وی فرمود: نه، فرمان نمی دهم بلکه پیشنهاد میکنم، بریره عرض کرد اگر پیشنهاد باشد من نزد شوهرم نمیروم.

ازین مثال ها زیاد است و از آن ظاهر می گردد که زمانی بربنای قرینه یا به تصریح پیامبر به مردم واضح شده که او چیزی از رأی خود بیان می کند آنها به آزادی درباب امر مذکور رای خود را اظهار می نمودند وپیامبر علیه السلام خود در اظهار رأی صحابه را جرأت می بخشید.

درچنین مواقع نه تنها اختلاف جایز بود بلکه نزد پیامبر علیه السلام پسندیده بود و وی اکثراً از رای خود رجوع می فرمود.

اکنون واقعۀ زید رضی الله عنه را از نظر بگذرانید. او با پیامبر علیه السلام از چند نگاه قرابت داشت. یکی اینکه پیامبر علیه السلام رهبر او بود واو پیرو.

دوم اینکه پیامبر علیه السلام برادر نسبتی او بود واو شوهر همشیره پیامبر علیه السلام، رابطة سوم اینکه پیامبر علیه السلام مربی او بود واو پروردة پیامبر علیه السلام بود. او بازنش ناخشنود شد ودر میان شان توافق و سازگاری مشکل گردید چنانچه ارادة طلاق نمود.

پیامبر علیه السلام به او مشوره ای داد که یک برادر و یک سرپرست به پروردة خود میدهد. یعنی اینکه از الله خوف بدار و از طلاق منصرف شو.

لاکن اختلاف مزاجی که به اساس آن درمیان زوجین نفرت پیدا شده بود، آن را زید بیشتر احساس می کرد. این معاملة دین وایمان نبود بلکه معاملۀ حساسیت نفس او بود.

لذا او مشورة پیامبر علیه السلام را نپذیرفت وهمسرش را طلاق داد. این خلاف ورزی به معنای مقابله با پیامبر علیه اسلام نبود ونه مشورة پیامبر علیه السلام پیامبرانه بود بلکه یک نظر شخصی او بود. لذا نه پیامبر علیه السلام ناخشنود شد و نه الله تعالی.

اگر به عوض پیامبر علیه السلام کسی دیگر میبود که شخصی را در طفولیت پرورش می کرد و بر او احسان می نمود وبا وجود داغ غلامی دختر عمۀ خود را به عقد نکاح او درمی آورد وسپس آن شخص با وجود ناخشنودی مربی خود او را طلاق میداد او حتما ناراض می شد.

اما پیامبر علیه السلام تنها پدر نسبتی او نبود بلکه پیامبر الله هم بود و بحیث پیامبر این هم بالایش فرض بود که انسان را از بندگی انسان آزاد کند و حقوق ضایع شده اش را باز گرداند.

لذا پیامبر علیه السلام فرمان نداد بلکه مشوره داد و در بدل خلاف ورزی از این مشوره ناخشنود نگردید. ازین معلوم می شود که در شخصیت او حیثیت نبوی و بشری هم جدا بود وهم با هم پیوسته او در استعمال آن ها چنان یک توازن برقرار نموده بود که صرف از توان یک پیامبر توقع میرود. در حیثیت نبوی هم او چنان عمل می فرمود که فرایض نبوت هم در ضمن آن ادا شده میرفت.

پیامبر علیه السلام حریت فکر را که بذر افشانی کرده بود و درسی که درباب استعمال آزادی رأی در مقابل انسان در کنار اطاعت احکام الهی با عمل و پیش آمد خود به پیروان خود آموخته بود، تاثیر همان درس بود که صحابۀ کرام درعین حالی که بیشتر از تمام انسان ها مطیع احکام الهی بودند، از تمام انسان ها بیشتر آزاد فکر و جمهوریت پسند بودند.

آنها در مقابل بزرگترین اشخاص هم آزادی خویش را قربان نمی کردند. از ذهنیت آنها این حرف بسیار دور بود که یک رأی محض به این اساس بالاتر از انتقاد تصور گردد که رأی فلان شخصیت بزرگ است.

کسانیکه در میان آنها بزرگ بشمار میرفتند، بزرگی آن ها را خود صحابه هم می پذیرفتند و امروز هم مردم دنیا بزرگی آنها را احترام میگذارند. رأی آنها را هم صحابه محض به اساس بزرگی شان قبول نکردند بلکه با آزادی کامل، گاهی قبول میکردند و گاهی رد مینمودند.

خلفای راشدین بعد از پیامبر علیه السلام بیشتر از همه حامی آزادی رأی بودند .آنها به پیروی پیامبر علیه السلام نه تنها آزادی رای مردم را پذیر فتند بلکه مردم را درین باب همت افزایی هم کردند و هیچگاه از کوچکترین فرد هم تقاضا نکردند که چون ما بزرگیم باید حرف ما را بدون چون و چرا بپذیرید.

بعد از خلفای راشدین بنی امیه وبنی عباس حریت فکر را تخویف و تطمیع نموده بواسطۀ ظلم و ستم و تطمیع مادی کوشش کردند که آزادی رأی را بکوبند.

لاکن در میان تابعین و تبع تابعین و تا یک مدت بعد از آن در میان مسلمانان روح آزادی فکر باقی بود. تا دو سه قرن ابتدایی در تاریخ اسلامی نهایت نشانه های روشن آزادی فکر به نظر می آید.

آزادی در مقابل امراء و حکام که نسبتاً یک چیز کوچک است. بزرگترین مظهر آزادی روح و دماغ این است که انسان با وجود اینکه کسی را که مقدس تصور کرده عزت و عظمت او درته دلش قرار داشته باشد، از تقلید کورکورانۀ او انکار نماید و در مقابل او با آزادی فکر کند و رأی آزاد داشته باشد.

همین روح درمیان اهل علم آن دور به نظر می آید. هستی مقدس تراز صحابه چه کسانی خواهند بود؟ کیست آنکه بیشتر از تابعین احترام و عظمت صحابه را در دل بپرورند؟ لاکن این مردم به آزادی بر آرای صحابه انتقاد می کردند.

اختلافات آنها را محاکمه می نمودند. و رأی کسی را ترک کرده رأی دیگری را تأیید میکردند. درباب اختلاف صحابه امام مالک بوضاحت می فرماید که «در آرای صحابه هم خطا است وهم صواب، خود غور نموده نظر صواب را اخذ نمایید».

تقریبا تا سه قرن روح تحقیق و اجتهاد و حریت فکر و نظر و آزادی در طلب حق با شان و شوکت در میان امت زنده بود که پیامبر علیه السلام آن را در پیروان خود ایجاد کرده بود. پس از آن استبداد امراء، حکام، علماء و مشایخ آن را از بین برده رفت.حق تفکر را از دماغ متفکر، حق دیدن را از چشم های بیننده و حق بیان را از زبانهای گوینده سلب کردند. در دربار ها، مدرسه ها و خانقاه ها هرجا مسلمانان را غلام تربیه کردند.غلامی بر دل و دماغ و روح و جسم آنها مسلط گردید. اهل دربار مردم را به سجده ورکوع به دربار وادار کرده ذهنیت غلامی پیدا کردند. اهل مدارس با الله پرستی زهر اکابر پرستی را هم در دماغ ها تزریق کردند.اهل خانقاه طریقه مسنون بیعت را مسخ و طوق مقدس! غلامی را به گردن مسلمانان انداختند که چنین طوق سخت و سنگین هیچگاه کسی برای انسان ایجاد نکرده بود.

به همین ترتیب امام ابوحنیفه رح می فرماید :
« از جملة دو قول مختلف یکی آن ها خطا خواهد بود»
کسی ازین بزرگان هم نگفته اند که از خطاء برئ اند. و شما باید فکر و نظر خود را معطل قرار داده رأی ما را پیروی نمایید.

ابوبکر رضی الله زمانیکه بنابر رأی خود چیزی می گفت، همراه با آن می فرمود :
«هذا رأيي فان يکن صوابا فمن الله وان يکن خطا فمنی واستغفرالله»
« این رای من است اگر درست باشد آن را از جانب الله بدانید واگر خطا باشد، اشتباه من است و از آن طلب مغفرت می کنم»
عمر رضی الله عنه می فرمود :
«لا تجعلوا خطاء الرأی سنة للأمة »
« غلطی رأی را برای امت سنت مگردانید »
قول ابن مسعود رضی الله است که:
« لا يُقَلِّدَنَّ أَحَدُكُمْ دِينَهُ رَجُلا، فَإِنَ آمَنَ آمَنَ وَإِنْ كَفَرَ كَفَرَ، وَإِنْ كُنْتُمْ لا بُدَّ مُقْتَدِينَ فَاقْتَدُوا بِالْمَيِّتِ، فَإِنَ الْحَيَّ لا يُؤْمَنُ عَلَيْهِ الْفِتْنَةُ»
(المعجم الكبير للطبراني – 8 / 63)
« آگاه باشید که درباب دین از کسی تقلید کور کورانه نکنید که اگر او مؤمن شود، مؤمن شوید وچون کافر شود، کافر شوید. و اگر خوامخواه به کسی اقتداء میکنید، به کسانی اقتداء کنید که مرده اند زیرا کسانیکه زنده اند از فتنه در امان نمیباشند .»

امام مالک می فرماید :
« إنما أنابشر أخطئ و أصيب فانظروا فی رأيي فکلما وافق الکتاب والسنة فخذوه وکلما لم يوافق الکتاب والسنة فاترکوه .»

« من انسانم گاهی خطاء می کنم وگاهی به صواب میرسم، پس نگاه کنید هرگاه نظر من باکتاب وسنت موافق بود به آن عمل کنید وهر گاه مخالف بود آن را ترک کنید»
یک واقعة امام مالک در تاریخ ذکر شده است. که منصور خلیفۀ عباسی می خواست کتاب او (موطأ) را برای تمام دنیای اسلام قانون و دستورالعمل گرداند و به این نظر بود که تمام مذاهب را متوقف نموده صرف فقه امام مالک را نافذ و رایج نماید. لاکن امام مالک خود او را ازین اقدام باز داشت، زیرا او نمی خواست حق تحقیق و آزادی رای و اجتهاد را از دیگران سلب نماید.

امام ابو یوسف رح می فرماید :
«لايحل لاحد أن يقول مقالتنا حتی يعلم من اين قلنا »
«برای هیچ کسی جایز نیست که قول ما را بپذیرد ومطابق آن حرف بزند تا نداند که ماخذ قول ما چیست. »

امام شافعی رح می فرماید :
« مثل الذين يطلب العلم بلا حجة کمثل حاطب ليل يحمل حزمة خطب وفيه افعی تلدغه وهو لا يدری .»

«کسی که بدون دلیل علم حاصل می کند مانند کسی است که در شب هیزم جمع می کند، او هیزم را می بردارد در حالیکه درآن مار مخفی شده است، او را می گزد در حالیکه او نمی داند»
تقریبا تا سه قرن روح تحقیق و اجتهاد و حریت فکر و نظر و آزادی در طلب حق با شان و شوکت در میان امت زنده بود که پیامبر علیه السلام آن را در پیروان خود ایجاد کرده بود. پس از آن استبداد امراء، حکام، علماء و مشایخ آن را از بین برده رفت.

حق تفکر را از دماغ متفکر، حق دیدن را از چشم های بیننده و حق بیان را از زبانهای گوینده سلب کردند. در دربار ها، مدرسه ها و خانقاه ها هرجا مسلمانان را غلام تربیه کردند.

غلامی بر دل و دماغ و روح و جسم آنها مسلط گردید. اهل دربار مردم را به سجده ورکوع به دربار وادار کرده ذهنیت غلامی پیدا کردند. اهل مدارس با الله پرستی زهر اکابر پرستی را هم در دماغ ها تزریق کردند.

اهل خانقاه طریقه مسنون بیعت را مسخ و طوق مقدس! غلامی را به گردن مسلمانان انداختند که چنین طوق سخت و سنگین هیچگاه کسی برای انسان ایجاد نکرده بود.

زمانیکه جلو غیر الله سر به زمین خم شدن گرفت، چون بحضور غیر الله مانند نماز دست بسته ایستادن آغاز شد و پاها بوسیدن گرفت.

انسان برای انسان خداوند و دهنده قرار گرفت، وقتی انسان خود مالک امر و نهی گردیده از سند کتاب الله و سنت رسول بی نیاز گردید، وقتی انسان از خطا پاک از نقص برئ و از عیب منزه تصور شد، وقتی حکم وفرمان انسان چنان واجب الاطاعت قرار داده شد که فرمان وحکم الله واجب الاطاعت تصور می شد، بدانید که از آن دعوتی رو تابیده شد که درین آیۀ کریمه بیان گردیده بود:
قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ . آل عمران: ٦٤

« بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است [و همه كتاب هاى آسمانى و پيامبران آن را ابلاغ كردند ] كه جز خداى يگانه را نپرستيم، و چيزى را شريك او قرار ندهيم، و بعضى از ما بعضى را اربابانى به جاى خدا نگيرد .»

بعد از آن هیچگونه ترقی علمی، اخلاقی و معنوی ممکن نخواهد بود و پستی و زوال نتیجۀ لازمی آن خواهد بود .

از کتاب: مفهوم جهاد و آزادی فکری

څرګندونه مو لاندې وليکئ

ستاسو برېښناليک خوندي دی.


*