وروستي

در عشق تو ترانه می‌ خوانم

بسم الله الرحمن الرحیم

در عشق تو ترانه می‌ خوانم

من سفری به بخش قریات در شمال عربستان داشتم، بعد از پایان یافتن سخنرانی ‌ها به طرف جنوب ـ به سمت بخش سکاکای جوف ـ حرکت کردم. سخنرانی سکاکا به عنوان «الحان[1] و اشجان[2]» پیرامون ترانه بود. بعد از آن شخصی که متأثر شده بود نزد من آمد که پسری یازده ساله همراهش بود. به من گفت: ای شیخ! در راه آمدنم از بخش قلیا این بچه هم با من بود، در میان راه از کنار یک حادث ه‌ی وحشتناک عبور کردم، یک ماشین جیپ که دو جوان در آن سوار بودند و از… می ‌آمدند. چندین بار ماشین شان معلق زد تا این که از شیشه پرت شدند و اثاثیه‌ ی آنان به هر طرف پرتاب شد و لباس‌ هایشان پاره شد. من اوّلین کسی بودم که به آنان رسیدم و بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم. در واقع این اوّلین باری نبود که شاهد تصادف ماشین یا دیدن مُرده بودم. مدت ‌هاست که بر دیدن این صحنه ‌ها عادت کرده‌ ام، رفتم به آنان نگاه کنم، از اولین نگاه به لباس ‌ها و مد موهایشان دانستم که به چه دلیل آن جا بوده ‌اند. لا إله إلا الله، الله از ما در گذرد.

به سرعت به طرفشان رفتم، می ‌کوشیدم تا آن‌ جا که می ‌توانم آنان را نجات دهم. اولی به صورت به زمین افتاده بود و چهره ‌اش در خاک بود و هنوز بدنش گرم بود، نمی ‌دانم آیا مُرده بودیا نه، شلوار و پیراهنش پاره و غبار با خونی که لباس ‌هایش را رنگی کرده بود مخلوط شده بود. حتی انگشتان دستش از زخم و خون در امان نمانده بود. او را به پشت برگرداندم، ناگهان دیدم که گوشت صورتش کنار رفته و چیزی از صورتش نمانده مگر چند تار مو از سبیلش!!

صدایش کردم، او را حرکت دادم، متوجه شدم که مرده است، به سرعت به طرف دومی رفتم، او هم بر صورت افتاده بود و خاک پیرامونش غرق در خون و لباس ‌هایش قرمز و استخوان‌ هایش بیرون زده بود. مثل این که ضربه‌ ی محکمی به سرش خورده بود، چون جمجمه ‌اش شکافته شده بود و مغزش بیرون ریخته بود. نتوانستم صحنه را تحمل کنم.

متوجه پسرم شدم که با من است، به طرفش نگاه کردم، دیدم که او مات و مبهوت نگاه می‌ کند، خواستم در میان او و جسد قرار بگیرم تا نبیند.

به اسباب و اثاثیه ‌ای که پیرامون جسدش پخش بود نگاه کردم، گذرنامه، پول، ساک و پاکت سیگار. هیچ یک از این ‌ها مرا غافلگیر نکرد، من منتظر دیدن مصحف و مسواک نبودم، به سمت سرش نگاه کردم یک نوار روی زمین افتاده بود، فاصله ‌ی بین سرش و آن نوار فقط یک وجب بود، سرم را پایین گرفتم تا به اسم نوار نگاه کنم، ناگهان تکه ‌ای از مغز بر روی نوار افتاد و اسمش را پوشاند. به زحمت خودم را کنترل کردم و نوار را با دستم برداشتم تا به آن نگاه کنم، سنگی را از زمین برداشتم تا مغزی را که رویش ریخته پاک کنم، یک نوار ترانه بود به نام “در عشق تو ترانه می ‌خوانم”.

ملاحظه کردم که نوار پلاستیکی داخل کاست به بیرون وصل است، هنوز به یک چیز وصل بود، دنبالش را گرفتم تا ببینم به کجا می ‌رسد، دیدم ضبط صوت ماشین روی زمین افتاده و به خاطر شدت حادثه از جایش درآمده و بعد از این که به شدت بر زمین خورده نوار از آن بیرون پریده و جلوی سر این جوان افتاده تا مغزش رویش بریزد. بله تا روی “در عشق تو ترانه می ‌خوانم” بریزد!!

بله، به الله سوگند، مشکلش عشقش بود. هریک از شما آن گونه مبعوث می ‌شود که مرده است. مردم پیرامون ما زیاد می ‌شدند، هرکس از آن جا عبور می ‌کرد، ماشینش را نگه می‌ داشت و می‌ آمد تا حادثه را تماشا کند، آمبولانس رسید، پزشک به سرعت آنان را معاینه کرد و روی هریک ملحفه‌ ی سفیدی انداخت. در آن جا گمان کردم که روح هر دو به آسمان رفته. نمی ‌دانم آیا درهای آسمان برای آنان باز می ‌شود و مژده ‌ی راحتی و آسایش و ریحان و بهشت پرنعمت به آنان داده می شود – فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ[3] – یا  از آسمان فرو می ‌افتند و پرندگان آنان را می ‌ربایند یا باد آنان را به جای دوری پرت می کند؟ – فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحِیقٍ[4] –

راننده‌ ی آمبولانس و دوستانش شروع به حمل جنازه‌ ها کردند. من شروع به جمع کردن اثاثیه ‌ی پراکنده ‌ی شان کردم، این یک ساک است، این یک ساعت، آن یک دوربین، آنان را داخل یک کیسه می‌ گذاشتم. در این زمان یک پاکت بسته دیدم که با افتادن روی زمین گوشه ‌اش پاره شده بود و رویش نوشته شده بود: برسد به دست ابو محمد.

بعد از آن چند کلمه نوشته شده بود که علاقه ندارم آنان را ذکر کنم. به داخلش نگاه کردم تعداد زیادی عکس بود. آن ها را بیرون آوردم بیشتر از پنجاه عکس زن لخت بود!!!

سعی کردم آنان را از چشم مردم دور کنم تا آن دو جوان رسوا نشوند. به شدت جلوی اشک‌ هایم را گرفتم و گفتم: این رسوایی دنیاست، در میان تعداد اندکی که آنان را نمی ‌شناسند، پس رسوایی آخرت در نزد اوّلین و آخرین چگونه خواهد بود؟!!با آن ترس و اضطراب و پخش شدن نامه ‌های اعمال!!

بارالها! با سِتر خودت ما را بپوشان و رسوای مان نگردان

چه ضرری به آنان می ‌رسید اگر از الله اطاعت می ‌کردند، هزینه‌ ی زیادی برای آنان نداشت، پنج وعده‌ ی نماز، انجام واجبات، ترک محرمات و در این‌ ها هم مشقتی نیست، حرام‌ ها چیزهای محدودی هستند و بنده ضرر نمی ‌کند که اگر آنان را به خاطر اطاعت از الله ترک کند تا او را دوست بدارد و وارد بهشتش کند.

برگرفته از کتاب “سفر به آسمان” با عنوان اصلی “رحلة إلی السماء” نوشته ی دکتر محمد العریفی. با ترجمه ی دکتر محمد ابراهیم ساعدی رودی.

ام احمد

[1] موسیقی

[2] غم و اندوه؛ هوای نفس

[3] ترجمه: پس آسایش و ریحان و بهشت پر نعمت است. واقعه:89

[4]  ترجمه: پس گویی از آسمان سقوط کرده است، آنگاه پرندگان – گوشت خوار جسدش- او را می ربایند، یا باد او را به جایی بسیار دور پرتاب می کند. حج:

څرګندونه مو لاندې وليکئ

ستاسو برېښناليک خوندي دی.


*