وروستي

مردي مشابه عيسي بن مريم(جوانان الگو)

نويسنده:محمود المصری

برگردان: اسحاق بن عبدالله دبيري العوضي

رسول خدا ص می‏فرماید: بهترین شما در جاهلیت، بهترین شما در اسلام است اگر دانا باشد.
ابوذر غفارى رضي الله عنه
اکنون صفحات پاک و روشن زندگی این صحابه بزرگوار را ورق می‏زنیم که دنیا را مملو از زهد و ورع خود کرد و دنیا نتوانست جایی از قلب او را مشغول کند. او کسی نیست جز ابوذر غفاری. یکی از سابقین اولین اصحاب بزرگوار پیامبر خدا ص است. در قولی آمده است او پنجمین فردی است که اسلام آورد. آنگاه او به دستور پیامبر ص به میان قومش بازگشت. وقتی پیامبر خدا ص به مدینه هجرت کرد، ابوذر نیز به آنجا رفت و همراه مسلمانان جهاد کرد.

ابوذر در زمان خلافت ابوبکر و عمر و عثمان فتوا می‏داد. او سرآمد زهد وصدق و علم و عمل بود، همیشه حق را می‏گفت و از سرزنش دیگران باک نداشت، او همراه عمر بن خطاب در فتح بیت المقدس شرکت داشت.

داستان مسلمان شدن ابوذر

ابوذر در قبیله‏ای به نام غفار زندگی می‏کرد، که به قطّاع الطریق بودن بر سر راه کاروانها شهرت داشت. اگر کاروانها خواسته آنها را عملی نمی‏کردند و هر چه را می‏خواستند به آنها نمی‏دادند، آنها را غارت می‏کردند.

ابوذر قبل از بعثت رسول اکرم ص به عبادت مشغول بود و بیشتر اوقات به تنهایی تفکر می‏کرد. او دنیایی را دوست داشت که در آن محبت و برادری و امنیت وجود داشته باشد. به دنبال طلوع فجری بود که جهان را روشن کند و تاریکیهای جاهلیت را به جهانی نمونه تبدیل کند که مردم زندگی عادلانه را ادامه دهند، و این آرزو قابل تحقق نیست جز در سایه دین اسلام.

مدت زیادی نگذشت که ابوذر بعثت پیامبر آخر الزمان را شنید. او می‏خواست درباره این خبر مطمئن شود، رویایی که قلبش را مملو از شادی کرده بود و سعادتی که اگر بر کل جهان توزیع می‏شد به همه می‏رسید و حتی از این سعادت به سایر ستاره‏ها نیز می‏بخشیدند!

در اینجا مجال را به این صحابی جلیل می‏دهیم تا قصه مسلمان شدنش را برای ما تعریف کند و چه قصه زیبایی است.

ابوذر می‏گوید: به من خبر رسید که مردی در مکه ادعای نبوت می‏کند. برادرم را فرستادم تا با او سخن بگوید: گفتم نزد این مرد برو و با او صحبت کن. او رفت با او سخن گفت و برگشت، گفتم: چه خبر؟ گفت او مردی است که مردم را به خیر دعوت می‏کند و از شرّ دور می‏نماید. گفتم: مرا مطمئن نکردی. مقداری غذا و عصایم را برداشتم و به طرف مکه رفتم او را نمی‏شناختم و دوست نداشتم احوال او را از دیگران بپرسم. همچنان از آب زمزم می‏نوشیدم و در مسجد الحرام اقامت داشتم تا علی بن ابی طالب عبور کرد، گفت: این مرد غریب است؟ گفتم: بلی.گفت: به منزل برویم. با او به راه افتادم، نه من سؤال کردم و نه او چیزی از من پرسید. فردا دوباره به مسجد آمدم، درباره رسول الله سؤال نکردم و کسی نیز به من چیزی نگفت. علی دوباره بر من عبور کرد. گفت: وقت بازگشتت فرا نرسیده؟ گفتم: نه. گفت کارت چیست و چرا آمده‏ای؟ گفتم: اگر به کسی چیزی نگویی به تو می‏گویم چرا به اینجا آمده‏ام. گفت: همین کار را می‏کنم. گفتم: به من خبر رسیده که پیامبری مبعوث شده. گفت: به راه درستی آمده‏ای. من به منزل او می‏روم. تو پشت سر من بیا. من به هر خانه‏ای داخل شدم تو نیز بعد از من داخل شو. اما اگر کسی را دیدم که می‏ترسیدم برایت مشکلی ایجاد کند، در کنار دیوار می‏ایستم مثل اینکه کفشم را درست می‏کنم و تو از کنارم عبور کن.

او رفت و من به دنبالش رفتم تا بر رسول خدا ص داخل شدیم. گفتم: ای رسول خدا از اسلام برایم بگو. ایشان دین اسلام را برایم تشریح کرد و من در همان جا مسلمان شدم. به من گفت: ای ابوذر این موضوع را پوشیده نگاه دار و نزد قومت بازگرد. وقتی خبر ظهور ما به تو رسید، نزد ما برگرد.

گفتم: قسم به کسی که تو را مبعوث کرده است با صدای بلند در میان آنها اسلامم را اعلام می‏کنم.

ابوزر را قريش خون آلود مي كند

ابوذر به مسجد الحرام آمد و قریش در آن بودند. گفت: ای جماعت قریش، أشهد أن لا إله إلاَّ الله وأنَّ محمداً عبده ورسوله. گفتند: این منحرف را بزنید. آنان تا حد مرگ مرا زدند. عباس به داد من رسید و خودش را روی من انداخت و گفت: وای بر شما مردی از طایفه غفار را می‏کشید که کاروان تجاری شما از آنجا می‏گذرد. آنان مرا رها کردند. فردای آن روز دوباره به آنجا رفتم و سخنان دیروز را تکرار کردم. دوباره مرا زدند و باز عباس مرا نجات داد

ابوذر می‏گوید: من چهارمین نفر بودم که اسلام آوردم. سه نفر قبل از من مسلمان شده بودند که نزد رسول خدا ص رفتم و گفتم: سلام علیکم ای پیامبر خدا، و اسلام آوردم. شادی را در صورت ایشان مشاهده کردم. فرمود: شما چه کسی هستی. گفتم: جندب مردی از طایفه غفار.

گفت: چهره پیامبر ص تغییر کرد، به این دلیل که بعضی در طایفه غفار اموال حجاج را می‏دزدیدند .

پیامبر خدا ص وارد مدینه شد ونصف دیگر نیز مسلمان شدند.

قبیله اسلم آمدند و گفتند: ای رسول خدا همانگونه که برادران ما مسلمان شدند ما نیز اسلام می‏آوریم. پس پیامبر ص فرمود: «خدا قبیله غفار را عفو کند و خدا قبیله اسلم را نگه دارد» .

این چنین ابوذر امانت دین اسلام را حمل کرد در همان لحظه اول که ایمان به اعماق قلب او وارد شد و نور آن را احساس کرد دوست داشت که همه این جهان در آن نور زندگی کند.

ابوذر در میان قبیله خود زاهدانه خدا را پرستش کرد تا اینکه جنگ بدر، اُحد و خندق گذشت سپس به مدینه آمد ملازم رسول خدا ص گشت و از ایشان خواست که در خدمتش باشد. آن حضرت قبول کردند.

خدا ابوذر را رحمت کند که تنها میمرد وتنها زنده میشود:

در مسیر غزوه تبوک رسول خدا ص رو به جلو حرکت کرد مردی از ایشان عقب مانده بود، گفتند ای رسول خدا! فلانی عقب مانده است. فرمود: او را رها کنید اگر در وی خیری باشد خداوند او را به شما ملحق می‏کند. اگر غیر از این باشد خدا شما را از او راحت کرده است. سپس گفتند: یا رسول الله، ابوذر است که جا مانده است و شترش باعث عقب ماندن او شده است. فرمود: رهایش کنید اگر در او خیری باشد خداوند او را به شما ملحق خواهد کرد، در غیر این صورت از او راحت شده‏اید. ابوذر پس از اینکه مشاهده کرد شترش کُند است و از لشکر عقب مانده است، متاعش را برداشت آن را بر دوش گرفت و پیاده به دنبال رسول خدا ص راه افتاد. رسول خدا ص در جایی برای استراحت فرود آمد. دیده بان مسلمانان گفت ای رسول خدا! یک نفر پیاده و تنها در راه می‏آید. رسول خدا ص فرمود: ابوذر است. دیگران وقتی در او تأمل کردند گفتند: بلی به خدا سوگند او ابوذر است. پیامبر ص فرمود: رحمت خدا بر ابوذر باد، تنها راه می‏رود، تنها می‏میرد و تنها زنده می‏گردد .

تواضع عيسي بن مريم و ابوذر

رسول خدا ص فرمودند: هر کس دوست دارد به تواضع عیسی بن مریم نگاه کند، به ابوذر بنگرد.

رسول گرامی این توصیه‏ها را به ابوذر کرد.

ابوذر می‏گوید: دوست عزیزم رسول خدا ص به من هفت توصیه کرد: «مرا امر کرد که مساکین را دوست داشته باشم و به آنان نزدیک شوم، و به پایین‏تر از خودم بنگرم و از کسی چیزی را طلب نکنم و صله رحم را برقرار کنم هر چند که او دور شود. و همیشه حق را بگویم گرچه تلخ باشد، و در راه خدا از سرزنش هیچ کس ترس نداشته باشم و زیاد این ذکر را تکرار کنم: «لا حول ولا قوة إلاَّ بالله» چون این کلمات از گنجهای عرش است .

ابوذر گرچه بدن قوی داشت و شجاع بود، پیامبر ص به او گفت: «ای ابوذر من تو را ضعیف می‏بینم، همان را که برای خودم دوست دارم برای تو نیز دوست دارم حتی امارت بر دو نفر را نیز قبول مکن و ولایت مال یتیم را مپذیر».

جایگاه ابوذر در دل صحابه:

از علی درباره ابوذر سؤال شد. گفت: علمی کسب کرده که دیگران از آن عاجزند، بر حفظ دینش حسابگر و حریص است، مشتاق یادگیری است، زیاد سؤال می‏کند و دیگران از درک همه علمی که نزد اوست عاجز هستند.

علی می‏گوید: «کسی نماند که در راه خدا به سرزنش دیگران اهمیت ندهد جز ابوذر». سپس به سینه خودش نیز زد و گفت: من نیز(این چنین) نیستم.

بعد از وفات رسول اکرم ص مدینه برای ابوذر از نور رسول الله و صدای ایشان خالی شد و مجالست با آن حضرت به پایان رسید و ابوذر مدینه را ترک کرد و به روستا رفت و در مدت خلافت ابوبکر و عمر در آنجا ماند.

در خلافت عثمان به دمشق رفت و دریافت که مردم به دنیا رو آورده و مرفه شده‏اند. ابوذر به نصیحت و تذکر دادن آنها پرداخت.

وقتی عثمان او را احضار کرد، ابوذر از او خواست به او اجازه بدهد به «ربذه» برود، عثمان به او اجازه داد.

صفحاتى نورانى از زهد وعبادت ابوذر
ابوذر در (الربذه) زندگی زاهدانه و ساده خود را ادامه داد و با همان حالتی که رسول خدا ص او را ترک کرد حیاتش را ادامه داد.

ابوبکر بن المنکدر می‏گوید: حبیب بن مسلمه امیر شام سی صد دینار برای ابوذر فرستاد و گفت: با آن نیازهایت را برآورده کن. ابوذر گفت: آن را به او باز گردان آیا کسی را از ما نیازمندتر نیافته است. ما سایه‏ای داریم که در زیر آن پناه گرفته‏ایم و چند گوسفند و خدمتکاری که در خدمت ماست، من می‏ترسم بیشتر از این بردارم. جعفر بن سلیمان می‏گوید: مردی بر ابوذر وارد شد به چهار طرف منزلش نگاه کرد و گفت وسایلت کجاست؟ گفت: ما خانه‏ای داریم که کالاهای نیک را به آنجا می‏فرستیم. گفت: مادام که در اینجا هستی باید اسباب و وسایلی داشته باشی گفت: صاحب منزل نمی‏گذارد در اینجا بمانیم.

نصحيت ابوذر

عبدالله بن سیدان روایت می‏کند که ابوذر گفت: در مال انسان سه نفر شریکند: قدر الهی، بدون اینکه از تو اجازه بگیرد مالت را (چه خیر و چه شر) با از بین بردن آن یا مرگ تو، از تو می‏گیرد. دوم: وارث. منتظر است که سرت را بر بستر مرگ بگذاری آن گاه مالت را برباید در حالی که ناتوان هستی. سوم: شما. پس اگر می‏توانی از دوتای دیگر ضعیف‏تر مباش. خداوند می‏فرماید: {لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيْءٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِيمٌ} (آل عمران: ٩٢).

«هرگز به (حقيقت) نيكوكارى نمى‏رسيد مگر اينكه از آنچه دوست مى‏داريد، (در راه خدا) انفاق كنيد; و آنچه انفاق مى‏كنيد، خداوند از آن آگاه است».

این شتر که بیشتر از دیگر اموالم آن را دوست دارم برای خود نگه داشته‏ام .

اما ابوذر آن شتر را نیز صدقه داد.

ثابت البنانی می‏گوید: ابودرداء خانه‏ای درست کرد. ابوذر از کنار آن عبور کرد. گفت: این چیست؟ خانه‏ای درست می‏کنی که در نهایت خراب خواهد شد. اینکه تو را در خرابه‏ای ببینم برایم بهتر است از اینکه تو را در این حالت ببینم.

ابواسماء می‏گوید: نزد ابوذر در «الربذه» رفتم. همسر سیاه پوست و ژولیده‏اش در کنار او بود و بوی خوشی از او  استشمام نمی‏شد. گفت: آیا می‏بینید به من چه توصیه‏ای می‏کند؟

به من می‏گوید که به عراق بیایم، که وقتی به آنجا آمدم، مردم با دنیا و اموالشان به طرف من بیایند. در حالی که دوست عزیزم(رسول الله ص) به من گفت: در مقابل پل جهنم راهی لغزنده وجود دارد و ما وقتی از آن می‏گذریم اگر بار سبکی داشته باشیم بهتر نجات می‏یابیم تا اینکه بار سنگینی داشته باشیم (19)

از وصيتها ونصيحتهاي گرانمایه ابوذر:

سفیان ثوری می‏گوید: ابوذر نزد کعبه ایستاد و گفت: ای مردم من جندب غفاری هستم به سوی این برادر ناصح مهربان بشتابید. مردم دور او جمع شدند، گفت: آیا یکی از شما قصد سفر داشته باشد توشه و کالاهای لازم را بر نمی‏دارد؟ گفتند: بلی. گفت: پس سفر قیامت دورترین سفر است، با خود ببرید آنچه برایتان لازم است. گفتند: چه چیز برایمان لازم است؟ گفت: برای امور بزرگ آخرت حج کنید. در روز گرم روزه بگیرید چون دنیای پس از مرگ طولانی است. دو رکعت نماز شب به خاطر تاریکی قبر بخوانید. کلمه خیر را بگویید و در کلمه شرّ سکوت کنید به خاطر وقوف در آن روز بزرگ. مالت را صدقه بده تا از سختی‏آن نجات یابی. دنیا را به دو قسمت تقسیم کن قسمتی از آن در طلب روزی حلال، و قسمت دیگر در طلب آخرت. سوم اینکه آنچه برای تو زیان دارد و سودی به تو نمی‏دهد آن را ترک کن.

مال را دو درهم قرار بده: درهمی که در راه درست برای خانواده‏ات خرج می‏کنی، و درهمی که برای آخرتت پس انداز می‏کنی. سوم آنچه به تو ضرر می‏رساند و برایت سودی ندارد، آن را رها کن. آنگاه با صدای بلند گفت: ای مردم طمع و حرصی که هرگز به آن نمی‏رسید شما را از بین برده است.

پيام ابوذر به عبد الله بن عامر

نافع طاحی می‏گوید: به ابوذر رسیدم به من گفت: اهل کجا هستی؟ گفتم: عراقی هستم. گفت: عبدالله بن عامر را می‏شناسی؟ گفتم: بلی. گفت: او ملازم و همراه من بود، بعد خواستار امارت شد. وقتی به بصره رفتی او را می‏بینی. می‏گوید: نیازت چیست. به او بگو مرا رها کن. من فرستاده ابوذر نزد شما هستم. او به شما سلام رساند و گفت: ما خرما می‏خوریم و آب می‏نوشیم و همانند شما زندگی می‏کنیم.

وقتی به بصره رفتم و او را دیدم گفت: آیا نیازی داری؟ گفتم: مرا رها کن خدا تو را اصلاح کند. سپس گفتم: من فرستاده ابوذر نزد شما هستم – وقتی این جمله را گفتم ترسی قلبش را در بر گرفت- او سلام رساند و گفت ما خرما می‏خوریم و آب می‏نوشیم و همانند تو زندگی می‏کنیم. او سرش را در گریبان فرو برد و بسیار گریه کرد.

کوچ ابدی فرا رسید:

بعد از زندگی مملو از زهد و بخشش و عبادت ابوذر در بستر مرگ خوابید تا روحش را به خالقش تسلیم کند و به حبیب خود رسول خدا ص و اصحابش در بهشت بر روی تختها مقابل هم ملحق شود.
در ماه ذی الحجه سال سی و دو هجری در حالی که تنها زن و فرزندانش در کنارش بودند جان به جان آفرین عطا کرد. آنان توان دفن جسد ابوذر را نداشتند تا عبدالله بن مسعود و جمعی از همراهانش از عراق به آنجا رفتند، در هنگام مرگ به نزدش رسیدند و به آنان توصیه کرد که چگونه او را دفن کنند. برخی می‏گویند بعد از مرگش به آنجا رسیدند و غسل و کفن و دفن وی را بر عهده گرفتند. و به خانواده‏اش دستور داد گوسفندی برای آنان ذبح کنند و از آنان پذیرایی کنند. عثمان بن عفان خانواده‏ ابوذر را به خانواده خود ملحق کرد(21)
این چنین خداوند مؤمن را در خانواده‏اش حفظ می‏کند همانگونه که او خداوند را در آشکار و پنهان حفظ می‏کند و در شادی و تلخی اوامر او را اطاعت می‏کند.

خداوند از ابوذر و سایر اصحاب رسول الله ص راضی و خشنود باد.

څرګندونه مو لاندې وليکئ

ستاسو برېښناليک خوندي دی.


*