وروستي

وقت سلطان عزم فتح کرد!

محفوظ الرحمن خراسانی

مفتی خلافت عثمانی در یکی از صبح ها وارد قصر سلطان سلیمان قانونی شد.
در این زمان سلطان سلیمان بیمار بود و بر بستر افتاده .
46 سال از روزِ می گذشت که او زمام خلافت عثمانی را بدست گرفته و در این مدت با صلابت و ایمانداری کامل از عهده این امر بزرگ موفقانه بیرون شده بود، او 10 سال را بر پُشت اسپ در جهاد برای اعلای کلمه الله سپری کرد و شخصاً 13 جنگ بزرگ را رهبری کرد که در تمامی آن به پیروزی رسید.

وقتی مفتی به محضر سلطان رسید گفت:
امشب رسول الله صلی الله علیه وسلم را به خواب دیدم، برایم گفت :
به سلیمان بگو که چرا فرستادن لشکرها برای جهاد را متوقف کرده است؟سلطان سلیمان در حالیکه مریض هم بود فوراً به پا ایستاد و در حالیه اشک از چشمان اش سرازیر می شد با آواز بلند گفت : شنیدم و اطاعت کردم ای رسول خدا صلی الله علیه وسلم.

او که از بیماری نقرص در اواخر عمر خویش رنج می برد از سوار شدنِ بر اسپ توسط داکتران منع شده بود ولی با وجود آن هم بخاطر مرعوب ساختن دشمنانش تظاهر به سالم بودن می کرد.

بعد از شنیدن حرفهای مفتی، دستور داد تا لشکر بیارایند و آماده خروج شوند، داکتران پیش آمدند و برایش گفتند که نباید در چنین حالتِ به سفر رود ورنه مرگ به سراغ اش خواهد آمد، او در جواب داکتران اش چنین پاسخ داد: دوست دارم همچون یک غازی در راه الله بمیرم.

بعد از سفر دور و دراز به نزدیکی های شهرِ در مجارستان رسیدند، جایکه اهل آن در دشمنی با اسلام و مسلمانان زبان زدعام و خاص بودند، این شهر توسط دیوارهای بلند و ضخیم محافظت می شد، نصارا در این شهر باروت و سلاح به اندازه کافی ذخیره کرده بودند و این کار سبب شد تا محاصره این شهر به طول بینجامد.

5 ماه از محاصره گذشت و هنوز هم شهر در برابر لشکر سلطان سلیمان مقاومت می کردند، مریضی سلطان سلیمان روز به روز شدت می گرفت، تا اینکه دانست دیگر میان او مرگ فاصله چندانِ نمانده است، پس دست به دعا برداشت و به درگاه خداوند بزرگ چنین گفت : ای پروردگار عالمیان .. فتح و پیروزی را نصیب بندگان مسلمان خویش قرار ده و شکست و هزیمت را به اردوگاه دشمنانت انداز !!!

هنوز دعاِ سلطان پایان نیافته بود که به او خبر دادند که یکی از توپ های مسلمانان به ذخیره باروت شهر اصابت کرده و انفجار آن باعث شده تا قسمتی از دیوار شهر فرو بریزد.

سلطان سلیمان بدست پیک مخصوس اش فرمان حمله عمومی را به فرماندهان اش ابلاغ کرده و لشکریان هم با شنیدن فرمان او و با سردادنِ با نعرهای تکبیر به شهر حمله ور شدند هنوز ساعتی نگذشته بود که شهر سقوط کرد —-
وقتی خبر فتح شهر را به او دادند آخرین لحظات زندگی خویش را سپری می کرد، او تبسمِ کرد و گفت : حالا مرگ برایم آسان شد.

و روح او در روزِ 5 سپتامبر 1566م بسوی ملکوت اعلی به پرواز در آمد..
خدا از او راضی باد !

څرګندونه مو لاندې وليکئ

ستاسو برېښناليک خوندي دی.


*